X
تبلیغات
face2face
face2face

درد و دل

Home |TW| Profile |TW| Daily |TW| Design
سلام....

یه چند وقتی نبودم...

سرم خیلی شلوغه و زندگی تمام وقتم رو پر کرده..

هر روز قشنگ تر از روز قبل میگذره و من امیدوار تر به جلو پیش میرم...

 

برای دنیای مجازی وقت زیادی ندارم ...

یادتون باشه همیشه لبخند بزنید تا دنیا به عشق لبخندتون تمام خوشی هاشو تقدیمتون کنه...

 

 

| شنبه ششم مهر 1392 | 10:20 | الهه
گــاهی بیان احساسات و افکــار بسیار سخت میشه…

یک روزایی هست که دوست داری بســازیشون و همیشــه سعــی میکنی به زیبا ترین شکــل در ذهن به تصویر بکشــی!

گــاهی یک اتفــاق ، یک دیدار و یک انتخاب ، سرنوشتت رو رقم میزنــه و میتونی

خیلی بهتر از اون چیزی کـــه تصور کــردی رو بســازی

به تصویر کشیدن یک تصور بسیار لذت بخشــه… مخــصوصا برایِ من...

| یکشنبه دهم شهریور 1392 | 20:17 | الهه

می گفت....

ما نسل "غیرت روی خواهر" و

"روشنفکری روی دوست دختریم"

نسل کادوی یواشکی، نسل پول ماهانه vpn،

نسل شینیون زیرروسری

نسل خوابیدن با sms، نسل درددل باغریبه مجازی ،

نسل جمله های کوروش ودکتر

نسل ترس ازمنکرات،

نسل سوخته 

حال من برایت می گویم...

"ما" نسل "غیرتیم" روی "وطن"،"ناموس"،"دیــــن"

نسل "نمازشب یواشکی"

نسل پول ماهانه "صدقه"

نسل "چــادرروی روسری"

نسل "خوابیدن بانوای حسیـــــن "

نسل "درددل با بی‌بی "


نسل جمله های آقــا و شهـــدا

نسل ترس ازشیطان

نسل شکفتن

مولا

نمی گذارم نسلی را که تـــوصاحبش هستی

نسل سوخته بنامند

اینجا نسل غربتـــ بچه شیعه است

| جمعه هجدهم مرداد 1392 | 11:58 | الهه

خدایا مرا می بینی..

دوست دارم بنده باشم..

بندگی ام را ببین..

اگر خطا می کنم از روی سرکشی نیست...

بلکه از روی نادانی است..

| پنجشنبه دهم مرداد 1392 | 14:12 | الهه
براي تمــــــام رنـج هايـي كه مي بري

صــبـــــــــــر كن

«صبـــــــــــر»

اوج احترام به حكمت خداست

..................................................

پ.ن: الهه صبر داشته باش بالاخره روزای خوب میرسه !!!

| سه شنبه هشتم مرداد 1392 | 15:55 | الهه
خیلی وقته چیزی نگفته ام...خسته ام حرفام تکراریه...حرفام حتی برای خودمم تکراریه...

آخه اگه بخوام از ته دل بنویسم سیاهه سیاهه سیاهه...

ازینم خسته ام که این حرفای تکراریو نمی تونم به کسی بزنم

یعنی نمی تونم به کسی جوری بزنم که بفهمه که حسش کنه...حتی اگه حسش کنه چه فایده؟؟

 

خداجون تو این وضعیتی که همش احساس تنهایی میکنم بازم دلم فقط به خودت خوشه ... توکل کردم به نام اعظمت پس تنهام نذار ...

 

 

| شنبه بیست و نهم تیر 1392 | 21:44 | الهه

 

سخت است هنگام وداع

آنگاه كه درمي يابي

چشماني كه در حال عبور است

پاره اي از وجود تو را نيز

با خود خواهد برد.


انالله و انا اليه راجعون

روح پاك و منزه پدر بزرگ عزیزم در جوار رحمت حق آرام گرفت.


 با اينكه تو لباس آخرت ديدمت هنوز باورم نشده كه رفتي و ديگه هيچ وقت نميبينمت.تختت، صندلي نمازت، جيباي پر شكلات و تنقلاتت كه هميشه به بچه ها مي دادي ديوونم ميكنه

قلبم سنگينه انگار نيمي از وجودم را با تو دفن كردم .

 

 

 

| سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392 | 22:17 | الهه

شاید اگر خودکارم مینوشت دست به تایپ نمیشدم.

نه حوصله ی مز مزه کردن حرف ها با این کیبورد را دارم نه حال خط عوض کردن و ویرایش و ...  .

حتی گاهی دلم میخواهد بعضی کلمه هارا زیر فشار خودکار له کنم ولی با کی بورد نمیشود .

 با این کی بورد باید همه چیز را یک مزه ای نوشت .

 نمیشود یک جا جوهر را از حرص . از غم . از شادی خالی کرد روی کلمه . خط خطی هم نمیشود کرد اراجیف دو سه خط بالا تر را .

حتی اشک هم نمیشود ریخت برقش اتصالی میکند .

 لعنتی غصه را هم از دل برنمیدارد.

ادم سرش را هم نمیتواند بذارد روی کیبورد و در حین نوشتن به خواب برود . باید حتما قبل از خواب  این سیستم شات داون شود ....

هه. انگار کی بورد دارد با من مینویسد .. نه من با کی بورد .

| پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 | 12:16 | الهه
پدربزرگم خیلی مهربونه

از اون بابابزرگ هایی که شبیهش فقط تو قصه ها دیده ... شنیده و خوانده ایم ...

ولی دوساله که خیلی ضعیف شده حتی دیگه توان نشستن هم نداره ... گاهی وقتا که مشغله زندگی اجازه نمیده هر روز بهشون سر بزنیم و بعد از چند روز ما رو میبینن بغض میکنن و چشماشون خیس میشه اما حتی توان پاک کردن اشک هاشونو ندارن ...

با این حال حتی یکبار هم لب به شکایت باز نکردن و هر وقت حالشونو پرسیدیم گفتن: الحمدلله

اما چند هفته ایست که دیگه توان حرف زدن هم ندارن ...

نوشتن و گفتن این واقعیت واسم خیلی سخته ... خیلی زیاد ...

دوستان گلم واسه پدربزرگم دعا کنین ...

 

| سه شنبه چهارم تیر 1392 | 12:33 | الهه
هرگز به آدم ها نخند !!

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب ، نخند !


به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری ، نخند !

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ی کوتاه معطلت کند ، نخند !

به دبیری که دست و عینکش گچی ست و یقه ی پیراهنش جمع شده ، نخند !

به دستان پدرت...

به جارو کردن مادرت...

به راننده ی چاق اتوبوس...

به رفتگری که در گرمای تیر ماه کلاه پشمی به سردارد...

به راننده ی آژانسی که چرت می زند...

به پلیسی که سر چهار راه با کلاه صورتش را باد می زند...

به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و در کوچه ها جار می زند...

به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد...

به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی...

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان...

به زنی که با کیفی بر دوش به دستی نان دارد و به دستی چند کیسه میوه و سبزی...

به هول شدن همکلاسی ات پای تخته...

به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای را پر کنی...

به اشتباه لفظی بازیگر نمایشی...

نخند ...

نخند که دنیا ارزشش را ندارد ...

که هرگز نمی دانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند:

آدم هایی که هر کدام برای خود و خانواده ای، همه چیز و همه کسند.

آدم هایی که برای زندگی تقلا می کنند...

بار می برند...

بی خوابی می کشند...

کهنه می پوشند...

جار می زنند...

سرما و گرما را تحمل می کنند...

و گاهی خجالت هم می کشند

خیلی ساده ... نخند دوست من!!!

هرگز به آدم ها نخند


خدا به این جسارت تو نمی خندد ؛ اخم میکند

 

 

| جمعه سی و یکم خرداد 1392 | 19:14 | الهه
دلم روزهای خوب می خواهـد

روزهایی که آرزو می شوند

روزهایی که یک هفتـه انتظارش را می ڪشی

روزهایی که مثل سایـه ها می آیند و می رونـد

دلـم یک روز سفیـد با رگـه هایی از نور می خواهـد

روزی که انتهایش یک شب روشـن باشـد

یک روز پر لبخنـد

یک روز پر از آرامش

یک روز بـدون استرس

یک روز پر از مـداد رنگی!

| پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392 | 17:7 | الهه
این روزها ساکت تر شده ام ... بسیار آرومتراز گذشته ...

روزهای گذشته ام را می شمارم بعضی وقتها دلم می خواهد بگم کات این سکانس خراب شد ...

بعضی وقتها دوست دارم یک سکانس را هزار باربگیرم  ...

دیگر آن دختر پر شر و شور سابق نیستم لحظه ها را می شمارم بی آنکه شوقی داشته باشم ...

اما باز ته قلبم یک نیروی هست که می گوید همه چی درست می شود ...

دوباره سکانس های خوب تکرارمی شود ...

به امید آن روز منتظرمی مانم ... 

| دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 | 10:32 | الهه
من یک دخترم ... جنس مونث ...

تو بگو ضعیفه

اما ظریفم

ساده میشکنم

نه ظرف هارا ...نه حرمت هارا ... و نه غرور را

فقط بغض هایم را

آرام و بی صدا

خیره به سفیدی دیوار

غرق در افکاری اشفته

و حس شوری اشک

من گاهی مردانه با خودم کنار می آیم ...

| چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392 | 11:51 | الهه

ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه..

تا دهنشو وا میکرد آب میرفت تو دهنش نمیتونست بگه..

دست کردم تو آکواریوم درش آوردم. شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن.

دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو...اینقدر بالا پایین پرید خسته شد خوابید..

دیدم بهترین موقع تا خوابه دوباره بندازمش تو آب.

ولی الان چند ساعته بیدار نشده

یعنی فکر کنم بیدار شده دیده انداختمش اون تو قهر کرده خودشو زده به خواب


**این رفتار کسانی هست که دوستمون دارن ولی مارو نمیفهمند

فقط تو دنیای خودشون دارن بهترین رفتار رو با ما میکنند...

| یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 | 10:54 | الهه
برای بعضی دردها نه می توان گریه کرد

نه می توان فریاد زد...

برای بعضی دردهافقط می توان نگاه کرد

وبی صداشکست....

| جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 | 21:45 | الهه
این روزهایم گویی ماله خودم نیست!

سرم بی خود و بی جهت خیلی شلوغ است...

همش دانشگاه و دانشگاه و بعدش هم خستگی...

استرس  خروار خروار درس نخوانده ...، و هزار و یک درد  بی درمان دیگر!

دلم سکوت میخواهد و تنهایی...

 دلم سکوت میخواهد و آسمان...

 دلم سکوت میخواهد و تفکر...

| دوشنبه نهم اردیبهشت 1392 | 11:24 | الهه

دیروز بالاخره بارید...

ومن ، بی دغدغه

بدون توجه به سرمای هوا ... شدت بارش و لباس کمم

بدون توجه به نگاه عصبانی مامان بعد از دیدن لباس خیس و شکل درهمم

سعی میکردم فقط لذت ببرم ...

بوی خاک ها

وقطره های بارونی که با شدت به صورتم میخورد ...

از آرامش نسبی که داشتنش ارزوم بود

از قدم زدن توی بارونی که بوی زندگی میداد ... بوی امید

و من توی اون لحظه حس کردم دنیا میتونه قشنگ تر از اون چیزی که میبینیم باشه

| چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 | 11:42 | الهه
مادرم

همه کوچه ها را بلد شدم

    مغازه ها را ... رنگ ها ... چراغ راهنما را

   حتی جدول ضرب را

 دیگر در

   راه هیچ مدرسه ای گم نمی شوم اما

   میان آدم ها گم می شوم

   آدم ها را بلد نیستم ...

| دوشنبه دوم اردیبهشت 1392 | 11:25 | الهه
خدا جون بازم دست من پیش تو خالیه ...

بازم مثل هر روز شرمندتم ...

چه خوبه که اینقدر بخشنده ای ... چه خوشحالم از اینکه من بندتم ...

چه خوبه که تو اوج تنهاییام تو دستامو میگیری و با منی ...

میگن یاد تو راز آرامشه تو نزدیک تر از رگ گردنی ...

 میخوام عاشقونه حست کنم فقط عشق تو تکیه گاهم بشه ...

کی میتونه جز تو نجاتم بده؟!

کی میتونه جز تو پناهم بشه؟!

با دستای خالی سراغت میام تو که مهربونیت بی منته ...

واسه اومدن سمت آغوش تو همین لحظه ها بهترین فرصته ...!!!

| شنبه سی و یکم فروردین 1392 | 11:37 | الهه
درد تنهایی کشیدن



 مثل کشیدن خطهای رنگی روی کاغذ سفید



 شاهکاری می سازد به نام دیوانگی !



 و من این شاهکار را به  قیمت همه ی



 فصلهای قشنگ زندگی ام خریده ام ....



 هر که هر چه می خواهد مرا بخواند



 دیــوانـــه



 خــودخــواه



 بی احـسـاس . . .



 نــمــی فــروشـــم . . . !

 

 

| شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 | 11:27 | الهه
کلی درس

کمی وقت

کمی من

کمی آرزو

کمی امید

کمی دلخوشی

اما با کلی لبخند .. حتی وقتی اشک ..

من ..

شروع !   
| شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 | 10:41 | الهه
ایـن روزها هـم خوش حالـم هم غمگیـن . . . !

 

نمـی فهمم . . . 

 

خودم هم حالـم را نمـی فهمم . . . 

 

گاهــی قنـد در دلـم آب مـی شود و روحم بہ آسماטּ ها پـر مـی کشـد . . . 

 

گاهــی تنها دلـم اتاقـی میخواهـد تاریـک و سوت و کور . . .

 


ڪه بنشینم گوشه ڪنـارش و ثانـیہ بہ ثانـیہ ام را هم آغـوش غـم شوم . . .

نمیـدانم . . .

 


تنها چیزی که میـدانم ایـنּ است که ایـنּ روزها دلـم بــچه می شود دمی میخنـدد

 

دمی میگریـد و پا به

 


زمیـن می ڪوبـد ، دمـی بهانه های کودکانه میگیـرد . . . ! 

 

{دل کوچـک مـن} آرام باش . . . خودم هوایت را دارم !

| شنبه هفدهم فروردین 1392 | 11:43 | الهه

دیشب ...

دلم دعا می خواست ...

دلم ...

حرم می خواست ...

دلم ..

یک عالمه سکوت می خواست و ...

بی کسی ...

یک عالمه حرف می خواست و ...

خدا ...

دیشب دلم ...

یک عالمه پنجره میخواست ...

یک عالمه آینه ...

یک عالمه پاییز ...

یک عالمه درخت ...

یک عالمه دریا ...

دیشب ..

به حال دلم خندیدم ...

به تک تک درد هایی که نمیدانستم شکایت کدامشان را به خدا بگویم ...

خندیدم ...

بلند خندیدم ...

| شنبه دهم فروردین 1392 | 15:54 | الهه
دلت را بتکان ،غصه هایت را دور بریز ،غم هایت را فراموش کن،ببخش تا ببخشند ،

خاطرات بد را به گرد وخاک بسپار که بروند.گرچه خاطره ماندنیست اما صفحات زیباترش را رو بگذار تا همیشه جلوی چشمانت باشد،

دلت را خالی کن از هر چیز اضافه تا جا باشد برای مهم ترین ها ... خودت را به خودش بسپار واز صمیم دل "حول حالنا ..." بخوان!

سال نو پیشاپیش مبارک ... نگاهتون بهاری

| سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 | 23:27 | الهه
در این همهمــه ی روزهـای پایانی سال ُ خریــد هـای جور واجــور برای یک نو بهــار،چــه خوب است اندکی هم به فکر ِ بهــاری کردن ِ دل هـــای خود بــاشیــم ؛ شــاید کـه عیـد ِ واقعــی همــین بــاشــد ...

خونه تکونی دلمو شروع کردم ... واسم دعا کنین که از پسش بر بیام آخه خیلی گرد و خاک گرفته ...  

| جمعه بیست و پنجم اسفند 1391 | 11:23 | الهه

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم

ولی از خویشتن جز گردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر ؟ ای یاقوت بی قیمت !

که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم ؟

که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد

که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

| یکشنبه بیستم اسفند 1391 | 11:24 | الهه
ساکت که می مانی...

میگذارند به حساب جواب داشتن....

یامقصر بودنت....

عمرا بفهمند داری جان میکنی تا حرمت هارا نگه داری

| پنجشنبه دهم اسفند 1391 | 12:40 | الهه

آنقدر نمی گویی...نمی نویسی که حتی قلم با دستانت غریبی می کند ؛

چه برسد به گوشهای دیگران برای شنیدن حرفهایت !!!

گاهی آنقدر بغض می کنی... می شکنی... درد داری...

ضربه خورده ایی و آنقدر دلت زخمی و کبود و کوفته شده است

که نمیدانی کدام کبودی دلت جای کدام ضربه ی کاری "جگر گوشه" هایت است...

راستش خیلی تمرین می کنم...چه چیز را؟

مثبت اندیشی را می گویم...اینکه مثبت ببینم...مثبت فکر کنم...مثبت بنویسم...

اما تمام وروودی های احساسم منفی است..

پردازشگر قلب و روحمان نیز ریاضی اش بدجور ضعیف است و بگوشش نمیرود که منفی در منفی مثبت می دهد!!!

اما در عوض آنقدر تنهایی کشیده است که تقسیم و تفریق را حسابی از بر شده است..!!!میدانی...

تظاهر به بعضی چیزها آسان است...به محکم بودن...به خوب بودن..به بد بودن... به فارغ بودن به بی تفاوت بودن..

اما شــــــــــــــــــــــــــــاد بودن چیز دیگری است...

هر چقدر هم که نقاب بزنی...یکجایی کنج دلت بی خیال تمام لحظه های دنیا می شود...

انگار میان زمین و هوا معلق مانده ایی...انگار همه چیز برایت غریب است...انگار که آنجا دنیای تو...خانه ی تو و زادگاه تو نیست!!!

مثل کودکی می شوی که در شهربازی شلوغ لحظه ایی دستش از دستان مادرش جدا می شود وآنوقت دلقکها با همان

دماقهای گرد و قرمز و نیشهایی که تصنعآ تا بنا گوششان باز است و تو به عشق دیدنشان آمده ایی

برایت حکم آدم خوار های سرزمین ارواح را پیدا می کنند...و تو سردرگم می شوی..احساس نا امنی می کنی...

بغض می کنی..زار می زنی...

و دستان آشنایی را می جویی تا تورا از این جهنم نجات دهند

دلم تنگ شده است برای کودکی ام....برای روزهایی که بی دغدغه می خندیدم..شاد بودم و پرامید

| یکشنبه ششم اسفند 1391 | 21:22 | الهه
 

حواست هست خدا؟؟!

مدتهاست که هیـــچ خبر خوبی نداشتی برایم!
اما من هنـــوز هم منتظرم
چون ایمان دارم به دستات...


+ بیزارم از روزایی که :
خودم هم نمیدانم دردم چیست...

| سه شنبه یکم اسفند 1391 | 11:50 | الهه
من یه دخترم...

بدان،حوای کسی نمیشوم که به هوای دیگری برود!


تنهایی ام را با کسی تقسیم نمیکنم که روزی تنهایم بگذارد!

روح خداست که در من دمیده و نامش احساس است،ارزان نمیفروشمش!

دستانم بالین کودک فردایم خواهدشد،بی حرمتش نمیکنم،به کسی

نمیسپارمش....!
| دوشنبه سی ام بهمن 1391 | 12:32 | الهه

Template World

قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ